تبليغاتX
دفتر دل

دفتر دل

مادرتوتنهابتی هستی که شکسته هایت هم برمن خدایی میکند

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 12:36 توسط الیزا |


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:26 توسط الیزا |


قطار راهت را بگیروبرو به سلامت نه کوه توان ریزش دارد

 

نه ریزعلی پیراهن اضافه هیچ چیز مثل سابق نیست

 


تقصیر ما نیست که بر روی حرفهایمان نمی مانیم

 


ما بر زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور میزند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:9 توسط الیزا |


+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 23:7 توسط الیزا |


زلال که باشی سنگ های کف رودخانه ات را می بینند

 

بر می دارند و نشانه میروند درست به سوی خودت

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 21:2 توسط الیزا |


رفیق مثل کفش میمونه

 

رفاقت مثل جاده 

 

چقدر سخته وسط جاده بفهمی پا برهنه ای . . .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 19:22 توسط الیزا |


 

کاش هفت ساله بودم

 

روی نیمکت چوبی می نشستم

 

باصدای تو دیکته می نوشتم

 

تو می گفتی بنویس دلتنگی

 

من آن را اشتباه می نگاشتم

 

اخمی بر چهره می نشاندی و من

 

به جبران

 

دلتنگی را هزار بار می نوشتم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 0:43 توسط الیزا |


نقــاش بـاشـی


چـقــدر می گیـری


بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟

 


بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم


یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد

 


راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم

 

نــرخ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 19:54 توسط الیزا |


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 19:52 توسط الیزا |


+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 23:45 توسط الیزا |


نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 23:42 توسط الیزا |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 14:12 توسط الیزا |


خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

 

اما تو که دستت به زمین می رسد

 

بلندم کن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 14:10 توسط الیزا |


محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم ،



آنچه را که اســـمش را   غرور گذاشته ام



برایت بــه زمیـــن بکوبــم 



احساس من قیمتی داشت

که توبرای پرداخت ان فقیربودی

 

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 17:31 توسط الیزا |


خدايا!


من دلم قرصه!كسی غير از تو با من نيستخيالت از

زمين راحت، كه حتی روز روشن نيستكسی اينجا نميبينه، كه

دنيا زير چشماتهيه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته

فراموشم شده گاهی، كه اين پايين چه ها كردمكه روزی بايد

از اينجا، بازم پيش تو برگردمخدايا وقت برگشتن، يه كم با من

مدارا كنشنيدم گرمه آغوشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 22:47 توسط الیزا |


 - کتایون ,سهیلا ر,همراز یکدل,باران بهاری,فرزانه       ,فرشته خانوم,غزاله ,آرزو امیدی,سکوت شب,فرزانه ق,شهرزاد       مهر      ,نازلی بزرگی,فرناز م,نگارین مهتاب,فریاد آرام,

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390 ساعت 16:38 توسط الیزا |


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 23:53 توسط الیزا |


از چوپانی پرسیدند: دنیا را توصیف کن


گفت:


وقتی پشم گوسفندان را چیدم


تنها چیری که دیدم ، یـــــــــــــک گله گــــــرگ بود

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 18:42 توسط الیزا |


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 19:35 توسط الیزا |


هزاران نفر برای باریدن باران دعا می کنند.

 

غافل از آنکه خداوند با کودکی است

 

که چکمه هایش سوراخ است

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 19:33 توسط الیزا |


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 22:25 توسط الیزا |


بچه که بودیم بستنی مونو که گاز میزدن قیامت به پا

 

می کردیم

 

چه بیهوده بزرگ شدیم

 

 روحمان را گاز می زنند و می خندیم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 22:20 توسط الیزا |


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 0:24 توسط الیزا |


خداوندا پرسشی دارم

 

رها کن اسمانهارا بیا اینجاقضاوت کن

 

ببینم درزمین یک مردپیدامیکنی یا نه؟

 

توهم مثل همه امروزوفردا میکنی یا نه؟

 

بندگانت را ازننگ ادم بودن و بیهوده فرسودن مبرا میکنی یا نه؟

 

برای اخرین پرسش

 

قیامت را بگو مردانه برپامیکنی یا نه؟

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 0:16 توسط الیزا |


+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 11:57 توسط الیزا |


معلم برای سفیدبودن برگ نقاشی ام تنبیهم کردوهمه به من

خندیدند....

 

اما من خدایی را کشیده بودم که همه میگفتند دیدنی نیست

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 11:41 توسط الیزا |


+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 23:18 توسط الیزا |


سخت‌ترین مرحله زندگی وقتی نیست که هیچ کس درکتون نمی‌کنه

بلکه وقتیه که شما خودتون، خودتون رو درک نمی‌کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 23:16 توسط الیزا |


شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد پرپر

 می شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 22:30 توسط الیزا |


+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 19:49 توسط الیزا |